تبلیغات

کد دعای فرج برای وبلاگ

باران دلتنگی - خدا...

خدا...

یکشنبه 2 مهر 1391 08:11 ب.ظ

نویسنده : علی فلاح نژاد
ارسال شده در: انسان وار زندگی کردن ، انسان بودن ، زندگی ، ایمان ، عشق خدایی ، شهدا ، عاشقانه ، پیامک ، عمومی ، علمی ، مذهبی ، مردانگی ، آخرالزمان ،

خدا ...

بچه بودم فكر می‌كردم خدا هم مثل ماست
مثل من و تو،ما و همه او نیز موجودی دو پاست

در خیال كوچك خود فكر می‌كردم خدا
پیرمردی مهربان است و به دستش یك عصاست

یك كت‌و شلوار می‌پوشد به رنگ قهوه‌ای
حال و روز جیبهایش هم همیشه روبراست

مثل آقاجان به چشمش عینكی دارد بزرگ
با كلاه و ساعتی كهنه كه زنجیرش طلاست

فكر میكردم كه پیپش را مرتب می‌كشد
سرفه‌های او دلیل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهی نسخه می‌پیچد،طبابت می‌كند
مادرم میگفت او هر دردمندی را دواست

فكر می‌كردم شبها روی یك تخت بزرگ
مثل آدمها و من در خوابهای خوش رهاست

چند سالی كه گذشت از عمر ،من فهمیده‌ام
تو حسابش از عالم و آدم جداست

مهربان‌تر از پدر،مادر،شما،آقا بزرگ
او شبیه هیچ فردی نیست ،نه!چون او خداست




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -